معدننیوز بررسی کرد:
از قاعده پولی تا هدفگذاری تورم؛ تحول سیاست پولی پس از پولگرایی
پولگرایی یا مکتب پولی یکی از اثرگذارترین جریانهای فکری اقتصاد کلان در قرن بیستم بود؛ جریانی که در دهه ۱۹۷۰ به اوج نفوذ خود رسید و با تأکید بر نقش تعیینکننده عرضه پول در شکلگیری تورم و تولید، کنترل رشد نقدینگی را محور اصلی سیاست پولی میدانست. هرچند جایگاه این مکتب در دهههای بعد تضعیف شد، اما بخشی از میراث نظری آن، بهویژه درباره رابطه میان رشد پول و تورم، همچنان در سیاستگذاری پولی جهان حضور دارد.
به گزارش معدننیوز، پولگرایی یا مکتب پولی یکی از اثرگذارترین جریانهای فکری اقتصاد کلان در قرن بیستم بود؛ جریانی که در دهه ۱۹۷۰ به اوج نفوذ خود رسید و با تأکید بر نقش تعیینکننده عرضه پول در شکلگیری تورم و تولید، کنترل رشد نقدینگی را محور اصلی سیاست پولی میدانست. هرچند جایگاه این مکتب در دهههای بعد تضعیف شد، اما بخشی از میراث نظری آن، بهویژه درباره رابطه میان رشد پول و تورم، همچنان در سیاستگذاری پولی جهان حضور دارد.
کمتر اقتصاددانی در اهمیت پول برای اقتصاد تردید دارد؛ اختلاف اصلی بر سر میزان و نحوه اثرگذاری آن است. پولگرایان معتقد بودند عرضه پول، در کوتاهمدت مهمترین عامل تعیینکننده تولید ناخالص داخلی اسمی و در بلندمدت عامل اصلی تعیین سطح عمومی قیمتهاست. از نگاه این مکتب، سیاست پولی زمانی میتواند موفق باشد که تمرکز خود را بر کنترل نرخ رشد عرضه پول قرار دهد.
این جریان فکری بیش از همه با نام میلتون فریدمن شناخته میشود. فریدمن در کتاب مشهور «تاریخ پولی ایالات متحده» که همراه با آنا شوارتز در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد، استدلال کرد که سیاستهای اشتباه بانک مرکزی آمریکا عامل اصلی شدتگرفتن رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ بوده است. به باور او، فدرال رزرو بهجای جلوگیری از کاهش عرضه پول، شرایط انقباضی را تشدید کرد و همین امر اقتصاد آمریکا را به بحرانی عمیقتر فرو برد.
پولگرایان در تحلیل خود از عملکرد اقتصاد، به سازوکارهای بازار اتکای زیادی داشتند. آنها معتقد بودند بازارها بهطور ذاتی به سمت تعادل حرکت میکنند و آنچه اقتصاد را بیثبات میکند، مداخلات نادرست پولی است. همین نگاه سبب شد پولگرایی در دهه ۱۹۷۰، همزمان با جهش تورم در آمریکا و بریتانیا، به یکی از جریانهای غالب سیاستگذاری اقتصادی تبدیل شود.
نظریه مقداری پول؛ پایه نظری مکتب پولی
ستون فقرات پولگرایی، نظریه مقداری پول بود. این نظریه بیان میکند که حاصلضرب حجم پول در سرعت گردش پول، برابر با مخارج اسمی اقتصاد است. به بیان دیگر، میزان پول موجود در اقتصاد و سرعت جابهجایی آن، مجموع ارزش کالاها و خدمات معاملهشده را تعیین میکند.
پولگرایان فرض میکردند سرعت گردش پول در بلندمدت نسبتاً باثبات است. بر همین اساس، تغییرات درآمد اسمی عمدتاً از تغییرات عرضه پول ناشی میشود. در این چارچوب، افزایش حجم پول در بلندمدت به افزایش سطح قیمتها منجر خواهد شد، در حالی که متغیرهای واقعی اقتصاد مانند تولید یا اشتغال در نهایت به وضعیت اولیه خود بازمیگردند.
با این حال، پولگرایی میان آثار کوتاهمدت و بلندمدت سیاست پولی تمایز قائل بود. از منظر این مکتب، افزایش حجم پول میتواند در کوتاهمدت تولید و اشتغال را بالا ببرد، زیرا قیمتها و دستمزدها با تأخیر تعدیل میشوند. اما این اثر پایدار نیست و در بلندمدت، نتیجه اصلی چنین افزایشی صرفاً تورم خواهد بود.
یکی از اصول محوری این مکتب، «قاعده رشد ثابت پول» بود. فریدمن پیشنهاد میکرد بانک مرکزی موظف شود عرضه پول را متناسب با رشد واقعی اقتصاد افزایش دهد. برای مثال، اگر اقتصاد سالانه ۲ درصد رشد میکند، حجم پول نیز باید ۲ درصد افزایش یابد تا سطح قیمتها ثابت بماند. او بر این باور بود که سیاستگذاری مبتنی بر صلاحدید و تصمیمهای مقطعی، خود میتواند به منبع بیثباتی اقتصادی تبدیل شود.
تقابل پولگرایی و کینزگرایی
ظهور قدرتمند پولگرایی در دهه ۱۹۷۰ چالشی جدی برای مکتب کینزی ایجاد کرد. کینزیها که تحت تأثیر اندیشههای مینارد کینز بودند، تقاضای کل را عامل اصلی تعیین تولید و اشتغال میدانستند و بر نقش فعال دولت در مدیریت اقتصاد از طریق سیاستهای مالی و پولی تأکید داشتند.
در مقابل، پولگرایان تورم بالای دهه ۱۹۷۰ را نتیجه رشد سریع عرضه پول میدانستند. از نگاه آنان، کنترل نقدینگی مهمترین ابزار برای مهار تورم بود. این دیدگاه زمانی قوت گرفت که اقتصادهای غربی همزمان با تورم بالا و رشد اقتصادی ضعیف روبهرو شدند؛ وضعیتی که نظریههای سنتی کینزی توضیح قانعکنندهای برای آن ارائه نمیکردند.
در سال ۱۹۷۹، ولکر ریاست فدرال رزرو را بر عهده گرفت و مهار تورم را به اولویت اصلی بانک مرکزی آمریکا تبدیل کرد. فدرال رزرو با محدود کردن رشد پول توانست تورم را بهطور چشمگیری کاهش دهد، هرچند اجرای این سیاست، رکودی سنگین را نیز بر اقتصاد تحمیل کرد.
تقریباً در همان دوره، مارگارت تاچر نیز در بریتانیا سیاستهای پولگرایانه را برای مقابله با تورم در پیش گرفت. نتیجه این سیاستها کاهش نرخ تورم تا سال ۱۹۸۳ به کمتر از ۵ درصد بود.
چرا نفوذ پولگرایی کاهش یافت؟
با وجود موفقیتهای اولیه، نفوذ پولگرایی پایدار نماند. مهمترین چالش این مکتب آن بود که رابطه میان حجم پول و تولید ناخالص داخلی اسمی، برخلاف انتظار پولگرایان، ثبات خود را حفظ نکرد. در دهههای۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، سرعت گردش پول بهشدت بیثبات شد.
تغییر مقررات بانکی، ظهور حسابهای بهرهدار، گسترش صندوقهای سرمایهگذاری و توسعه ابزارهای مالی جدید، رابطه سنتی میان پول و فعالیت اقتصادی را تضعیف کرد. در نتیجه، دیگر نمیشد صرفاً با کنترل حجم پول، مسیر تورم و رشد اقتصادی را با دقت قابل اتکا پیشبینی کرد.
همین تحول باعث شد بسیاری از اقتصاددانانی که در دهه ۱۹۷۰ به پولگرایی گرایش یافته بودند، بهتدریج از نسخه سختگیرانه آن فاصله بگیرند. با این حال، برخی گزارههای اصلی این مکتب در اقتصاد مدرن باقی ماند؛ بهویژه این ایده که تورم پایدار بدون رشد مداوم عرضه پول امکانپذیر نیست و کنترل تورم باید یکی از وظایف اصلی بانک مرکزی باشد.
بازگشت اثرگذاری پولگرایی در بحران مالی جهانی
اگرچه پولگرایی بهعنوان یک چارچوب سیاستگذاری سختگیرانه افول کرد، تفسیر این مکتب از رکود بزرگ آمریکا هرگز بهطور کامل کنار گذاشته نشد. برنانکی در سال ۲۰۰۲ صراحتاً اعلام کرد که فدرال رزرو در دوران رکود بزرگ دچار خطا شده بود و نباید اجازه میداد عرضه پول سقوط کند.
این نگاه در بحران مالی ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ نیز بر واکنش سیاستگذاران اثر گذاشت. فدرال رزرو با کاهش شدید نرخ بهره و افزایش نقدینگی تلاش کرد اقتصاد آمریکا را از رکود نجات دهد. هرچند برخی پولگرایان هشدار میدادند این سیاستها به تورم بسیار بالا منجر خواهد شد، اما برخلاف آن پیشبینیها، سرعت گردش پول سقوط کرد و خطر اصلی اقتصاد آمریکا نه تورم، بلکه رکود و کاهش قیمتها بود.
امروز بیشتر اقتصاددانان از نسخه سختگیرانه پولگرایی فاصله گرفتهاند، اما اثر آن بر سیاستگذاری پولی همچنان آشکار است. بسیاری از بانکهای مرکزی جهان هنوز کنترل تورم را مهمترین مأموریت خود میدانند؛ رویکردی که بخشی از ریشههای فکری آن را باید در میراث پولگرایان جستوجو کرد.